کلبه ی دریا یی

دلنوشته های دختری قلبش شکست اما قلبی را نشکست

آدمک چوبی

آدمک چوبی

خسته نشدی از بس بی دلیل خندیدی؟

بی هدف راه رفتی بدون اینکه بدانی به کجا میروی؟

و بی اختیار از این دیوار تا آن دیوار خانه

دست در دست کودکی  چهار ساله

قدم زدی و بعد از چند دقیقه که لبخند مصنوعی ات

دل همه را زد به گوشه ای پرت  شدی

دلم برایت میسوزد

تو همدم لحظه های شاد و غمگین بچه هایی

که چنین بی رحمانه با تو رفتار میشود

و تو نه گریه میکنی...

نه داد میکشی...

نه...

فقط لبخند میزنی!!!

آدمک جان

تو خیلی بی دست و پایی

اگر بی دست و پا نبودی

آرزویی میکردی

مثلا آرزو میکردی انسان شوی

تا بتوانی حرف بزنی

فریاد بکشی

گریه کنی

بوی گل ها را احساس کنی

هر چند....

آدمهایی را سراغ دارم

که با وجود انسان بودن

بسیار شبیه تواند

خروش دریا را نمی فهمند

از کنار نر گس و یاس به سادگی میگذرند

به کوه  نگاه نمیکنند

مهتاب حالشان را عوض نمیکند

هیچ چیز را باور نمیکنند

هیچ گاه بلند نمی خندند

و زار نمیزنند

بی تفاوتند...

درست مثل تو...

در حصار چوبی خود نفس میکشند 

و زندگی نمیکنند!!!!!!

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ شکوفه تشکری ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه